دستهاشو توهم چفت کرده،ناخنهای حنا شده اش جلای چین وچروکهای بی انتهاست. دستهایی که پرچروکند همیشه منو یاد یه سرزمین انداخته اند ،نه سرزمین خاصی ها، فقط یه یه سرزمین، یه سرزمین خاکی ،خاکهایی از چروک ....یه دنیاحرف ،یه دنیا تجربه برای شنیدن ،حرفهایی برای گوش سپردن به آنها....(گرچه که می توان پیر شد و لی به پختگی نرسید و تنها فرسوده و از هم وارفته تر شد)
دستمو تکیه چانه ام گذاشته ام ،کشیده وصاف وصوف ولی نه به سفیدی گذشته، مدتیه دستم زرد رنگ شده ، بی رنگ و رو و پریده رنگ،چین وچروکهای دستش برام جذاب تر میشه هر چی بیشتر بهش نگاه می کنم شکلهایی از پستی و بلندی نمودارتر میشه ،این دست بی نظیرِه !تا حالا اینقدر نزدیک ،دستهای یک پیر رو ندیده بودم وقتی سنشو ازش می پرسم میگه سواد درست وحسابی که نداره ولی بعد میگه 65 سالشه، نمیدونه این چروکها حاصل بیشتر از 70-80 ساله ،65 سال کجا بود!
این دستها علی رغم
خطوط محدود و تمام شدنی که دارند برای من در عمق چروکهاتا بینهایت ادامه دار می شوند و ذهنم را از محدوده ی جاری می ربایند،دستهاش میتونه شکل پیری دستهای من باشه وقتی می پرسه این ماشین کجا میره نگاهش هم همراه دست من هست،من هم وقتی بهش جواب می دم گلستان نگاهم لحظه ای از دستهایش به دو چشم بی حال خاکستری کشیده می شود .عاشق دستهاش می شم و می خوام که کاملا پیر بشم، یه احساس دوگانه ای همیشه درونم با هم هستند همیشه تاپیری...می خواهم پیر شوم یا نه؟
زنگ میزنه و می گه که پدرش بستری شده توی بیمارستان و فردا نمی تونیم یحتمل ببینیم همو ! کنسل شدن دیدار فردا دیگه نیازی نداره به بدو بدوهای کاریابی من، خودش ملغی شد .حرف می زنیم و بعد از مدتها خنده هاشو میشنوم، از انتخابات ازوضع بیمارستان و همه چیز و هیچ چیز،قرار میشه هفته آینده تماس بگیره میگم: " ببینم این دفه هفته دیگه نره تا شش-هف ماه دیگه" میگه:" نه تا قبل از آخر هفته زنگ می زنم،قولِ قول!" میگم :"البته هر وقت تونستی بزن ، مث اونوقتها دلم واست تنگ نمیشه و گرنه تو این مدت خودم زنگ زده بودم "،میگه : "چقدر خوب، همینجوری بهترِ آرامش آدم بیشترِ"
میگم: من ،اینطوری فکر نمی کنم چندان هم خوب نیست ، این یعنی که من توانایی هامو از دست دادم،با خنده میگه برا آدمای بی شعوری مث من که درکشون به این چیزا نمیرسه اینطوری بهتر!
میگم: فقط نمی فهمم چرا صرفا باید از همین جنس آدمای بی شعور سر راه من باشن؟ منِ با شعور؟
با قهقه و خنده همه چی رو فعلا ختم به شوخی می کنه و ادامه این بحث می افته به هفته دیگه، که بعید می دونم اصلا هفته دیگه ما از این مساله حرفی بزنیم...قطعا هردومون ترجیح می دیم بعد از این همه وقت مدتی رو با لذت پشت سر بذاریم...چقدر سرد و بی واکنش شدم، یعنی زمان واقعا مث یه سنگ قبر مهر و عاطفه رو دفن می کنه! چقدر آدم ضعیفه در برابر این موجود ...
دیشب تو اتوبوس دست به زیر چانه و نگاه به بیرون، بیشتر تو فکر تئاتر طنزی بودم که همین یه ربع پیش تو دانشگاه شیراز دیده بودم-ایده نو، باز ی راحت و مطمئن بازیگرهاش کار رو جذاب ازآب در آورده بود-یه ارائه خلاقانه از رقابت "بابا نوئل" و "عمو فیروز" واسه ی انتخابات شب سال نو!
میگفتم : تو فکر تائتر بودم که موبایلم زنگ خورد، جواب که دادم و خداحافظی که کردم تازه یادم اومد که این احمد بود ،از خودم می پرسیدم واقعا این خودش بود ؟!!!!همونی که همیشه صداش منو پر از شعف می کرد و جاری شدن صداش از اون سمت تلفن هورمون های زنانه ام را هم به قدر خودم به وجد و حرکت و جریان وا می داشت؟!!
گرچه تماسش دور از انتظار بود ولی نه شگفت زده ام کرد و نه هیجان زده ، اگه بگم خب خوشحال نشدم دروغ گفتم ولی اونقدر که دلم می خواست باشد انرژی بخش نبود...کمی هم حسرت چاشنی همه چیز کرد و رفت!
فردا صبح میبینمش! شاید هم موکول شه یه روز دیگه اگه این بدو بدو های اداریه چندروزه فرصت دهد می بینمش!
چقدر بزرگ وعاقل شدم! اون وقتها، اون دخترک شاد و سرمست ...کجا و حالا کجا!!!! هیچ کاری در عالم واجبتر از دیدن این دیوونه نبود!
با موسوی می توانیم از مرداب احمدینژاد بیرون بیاییم.
سیدابراهیم نبوی، در مقاله ای که در وبلاگ خود منتشر کرد، یکبار دیگر و البته با دلائل جدیدتر نوشت که انگیزه های او برای دعوت از همگان برای رای دادن به میرحسین موسوی چیست. او نوشت:
ادامه مطلب
عادت می کنی به این آرامش خواستن و پیدا نکردن!
همه ی کارهام در پس زمینه ای از همهمه ی درونی و گنگی از بی نظمی ،بی عملی انجام میشود ونمیشود ؛دلشوره وار در میان خانه و کلاس و گه گاه هم شرکتی، دفتری و آگهی و زبان و مطالعه های جسته گریخته و فیلم ندیدن در حال نوسانم ،انگار باید کاری انجام دهم و از عهده اش برآیم ولی به تعویق انداخته می شود و حتی گاهی از اهمیت به انجام رسیدن هم پایین می افتد و بی جلوه و رنگ و رو محو میشود!
خیلی بد می خوابم دوباره!
امشب یه سر زدم بهfacebookاین یکی پدیده ی اینترنت،همیشه از تکنولوژی عقب بیدم . یه عکسی هست که چن تایی از برو بچ اییستادیم جلو تالار وحدت،احتمال بعد از پخش یکی از فیلمها بوده حتی با وجود پوستر فیلم به خاطر نمی یارم فیلم رو ،هانی،مرجان، سمیه ...وامین که مث بیشتر وقتها پشت همه قایم شده انگار!
تقریبا نگاه گذرایی به عکس می ندازم معمولا از ذوب شدن در گذشته هراسناک میشم ،نمیدونم چقدر ترس منطقی باشه ولی منو نگران می کنه...با باین حال ورای دوستهای قاب گرفته شده ام اون دوتا درخت پشت سرمون و دیوار سرتاسر آجرجهاد دانشگاهی و حتی اون سطل زباله آبی که کوچکترین جزئ این عکس هست تلاش دارن که که آن من 23-4 ساله و زندگیش را انگاری باز نمایی کنند....
خسته ام ، از همه جا دارم می خورم و از همه جا هم می خوام بنویسم و بر روی هیچ بحث یا مو ضوع خاصی هم تمرکز ندارم، بعدالظهر خسته از یک طبیعت گردی فوق العاده دگدگون کننده-روستای آب گرم- برگشتم، اواخراین سفر کوتاه ولی پرکیفیت ،ته می کشم و خوابی کرخت کننده که دنباله کم خوابی دیشب هست پلکهایم را کم جان و بی رمق میسازد در هوشیاری ودرک اینهمه سرمستی ریزنده از طبیعت از بچه ها می خوام که زودتر به سمت خانه حرکت کنیم،شب قبل به خاطر مراسم بزرگداشت هوشنگ ظریف در تالار حافظ بوده ام وبعد از مراسم هم با برو بچه های گروه تمرین سارا اینها برای شام اون هم یک نیمه شب به یه غذاخوری حول و حوش اطلسی رفته ایم و صبح هم خیلی زودتر از وقت لازم خوابم با جیک جیک پیوسته و پرهیاهوی گنجشککان درختهای رو به پنجره اتاق سارا به بیداری دلهره آوری پیوند خورد ...
روستای بی نظیری بود،وحشی و گرسنه ات میکردو به یادت می آورد که مدتهاست حیوان سالمی نیستی ، گرفتن هر عکس از اطراف بیشتر زندگی ناموزونت را به رخ می کشید...عصرگاه آن آب تنی و صبر برای خشک شدن لباسها ،بوته های محمدی و نسترن هایی که کنارشان می خواهی در قاب دوربین جاودانه شوی....
دراز کشیده ام،نجمه ،وحید و ساسان و کریم چهارتایی در حال پرسه در روشنای خیس رودخانه و من که دلم می خواهد صدایشان بریده شود در آن لحظات ومدام دعوتم نکنند به آب تنی ،گویی آن بازی نسیم با سرانگشتان بازیگوششش با پوست و مویم را وبی کرانگی آغوش آسمان و همخوابگی سرسخت زمین زیرین را قابل جاینشینی با هیچ چیز دیگر نمی دانم....
نمدانم چرا ولی ُگویی بی هیچ دلیلی وشاید هم خیلی مستقیم و بنا به جریان های ذهنی ،طبیعت عنصری میشود در تقابل با نرینه هایی که روزی با آنها عشق ورزی داشته ام! چقدر ثبات احساسم به آنهادر برابر سرراستی این فضای بکر کم می آورد هرچه مهر و دلبستگی ام بر این شفاف تر و مبرهن تر ُگویی خواست آنها برایم قابل تردیدتر و گریزنده تر....طبیعت هم اینطور آدم را تصفیه می کند ُ شفاف و صریح!
گاهی قابل بخشش انگاری نیست، هروقت خلل یا نقصی رو توی زندگیم می بینم شهودی ترین عامل یا شاید هم دم دست ترینش را بر فرق سرم می کوبم، کاملا واضح هست که اون هفت ساله شدن و بعد ش هم بلاتکلیفی ها و سردر گمی های خودم نگذاشته که من به موقع فرد بالغی شوم ، چالش های لازم با زندگی رو در وقت مناسب خودش ازم گرفت.استقلالی رو که قاعدتاً(طبق کدوم قاعده آخه؟) باید مدتی از به دست آوردنش بگذرد از دستم درآورد،دختر بی جنمی نبودم برای زندگی با معیارهای خودم ،پس چرا؟؟؟؟؟؟؟
وادان های بی موقع، امروز به فردا افکندن ها و بعد هم دست و پا زدن در میان تنش های ناشی از آن همه وادادگی!
....
کلاس زبانم دیر شده بهتر که فعلا این بعد عملی در زندگیمو در یابم به جای کس شعر بافی.
-ثابت رو دیدم ُ بیشتر از اینکه به فکر آموزشگاه باشه داشت دختر یابی می کرد! ولی بچه با مرامیه با این حال، دوتا شاگرد برام ردیف کرد.
امیدوارم خودش برای تسویه حساب باهام تماس بگیره، نگرفت هم مهم نیست فرض رو بر این می ذارم که پولی در بساطشون نیست به هرحال من که آدمش نیستم که بابت این مساله تماس بگیرم...اما به پولش هم بی نیاز نیستم ، شهریه ترم بعد زبانم فعلا به همین وابسته است جدیدا نسبت به این شیوه ی درآمد کمی حساسیت پیدا کردم ،آخرین sation بچه ها که می یاد، بحث تعداد جلسه و حساب و کتاب مشمئز کننده هست گرچه سعی می کنم کار زیاد به چک وچونه زدن خانواده ها نکشه و توافق می کنم با خواسته ی اونها ، اما همین اندک درگیریها هم بیزارم می کنه،شاید از مزایای حقوق گرفتن همین باشه که قرار نیست برای حق و حقوقت وارد بحث و دیالوگ شی!
شاید هم مجبور شدم وتماس گرفتم !یه طوری میشه به هر حال!
-مدت زیادی ست که اصلا نمی فهمم روزمره شده ام ،به واقع نفس روزمرگی را که ذات زندگیست از یاد برده ام،نمیدونم شاید،شاید که نه،قطعا علتش همین است؛زندگی ام از هیچ بعدی به ثبات و آرامش نرسیده است از هربعد معلق است و من هم درپس آن منتظر همه آنچه که دوست دارم اتفاق بیا فتد(چه کودکانه!) این انتظار ، این تعلیق و من که در کنار همه ی اینها صبوری پیش گرفته ام-گرچه که گاهی مرز میان صبوری ،بی تفاوتی یا تن دردادن به وضع موجود را تشخیص نمی دهم-در هر حال این بلا تکلیفی ها انگاری اشراف بر یکنواختی و روتین بودن همه چیز را از من گرفته اند....خوب است یا بد؟! نمی دانم!
-امروزآخرین جلسه کلاسم با پوریا بود،دلم نمی خواست کلاسهام با این بچه تموم شه، البته تموم تموم هم که نشده یه جلسه هم قرار شده رفع اشکال زبان واسش کنم.البته می دونم که خودش بعد از کلاسها هم ول کن معامله نیست، تازه قرار گذاشته که یه سر ببردم دیدن بهمن بیگی-مولف بخارای من،ایل من-از اون پسرکهایی هست که گاهی شیطنتهاشو دوست دارم ،طفلی خیلی سعی کرده به من چیزایی رو بفهمونه که خب با بی واکنشی من زیاد مواجه شده،خیلی پرعاطفه هست. اقتضای سنش هست شاید! اولیل جدی نمی گرفتمش و طبعا همه چیز رو به حساب سن و سالش می ذاشتم که خب همینطور هم هست اما گاهی بدم نمی یومد که یا من 10 سال جوانتر بودم یا او حداقل 5-6 سال بزرگتر...
فکر می کنم بعد از این همه سال ،به این توانایی رسیده باشم که از هم گسستن ها ، بی توجهی ها آنقدر آشفته ام نکنند که از پس ساده ترین امورزندگی ام بر نیاییم ، درواقع توانایی ام به این حد هم رسیده که بدون اینکه سوالات و ابهامات را برایم توضیح هم که ندهد با پوزخندی با یک بی تفاوتی آن را به کنار بگذارم و با بی اهمیت ترین شکل و یا رفتاری که ناشی از بی مهلی است،بی دغدغه به کلیات زندگی خودم مشغول شوم
ولی من این رویکرد را نمی خواسته ام،گرچه گاهی اجتناب ناپذیر می شود
اصلا بحث بر سر این هست که چرا این توانایی ایجاد شود؟این توانایی به نوعی سرکوب خود هست، به نوعی درافتادن با بخشی از سنسورهای و جودی است، از دست دادن حساسیت هایی است که نشان از یک روح سالم را دارند ،روحی که می تواند درد بکشد ،یک ذهنی که کند و کاو می کند وتاب نافهمی و ندانستن را بر نمی آرد، ذهنی که دانستن را حق مسلم خودش می داند.بحث همین هست! خواست یا تمایل به داشتن این توانایی و یا نداشتن آن، برای اولین بار است که شاید ناتوانی در نظر من قرب و منزلت می یابد ، آنچه که مدتهاست انگار کمابیش مالکش هستم :توانایی در بی تفاوتی.
روحی که حساسیت را باز میتاباند ،یک روح آگاه که نشانه های زنده بودنش را به همراه دارد،آگاهی ضرورت نشوو نماست،هرچه آگاهتر؛حساستر! ضرورتش درست مثل اکسیژن ،هواوخاک است که بی آنها گیاه سرزندگی اش را در پژمردگی از دست می دهد.
-درسته خیلی ساده میشه آدمها و کج رفتاریهاشونو نادیده گرفت و حتی فراموش کرد و به سخره و ریشخند هم حتی نگرفت ُ تنها بی تفاوت ماند ولی اینطور مواقع احساس خطر میکنم ،میترسم از همان عدم سلامت روحم.مگر اینکه موجود مقابلت را آنقدر مضحک بینگاری که حتی ذره ای هم به دنبال علت یابی رفتارهایش نشوی....
اگه داستان رو موفق شدم و پیدا کردم اینجا ضمیمه می کنم!
روزهایم میشود سکوتهای داغ تابستانی در سایه های خنک چاردیواری خنک خانه،پیاده روی ،زبان و کتاب و احیانا هم فیلم.در واقع روزهایی که پیش رودارم اصلا منتهی به شبهایی نمیشوند که تو در آن ساعات خسته ی کار و دویدن در بیرون از خانه هستی.خسته از تلاشهایی برای گذران زندگی که درنهایت شب فقط رمقی برای تطمیع معده ی خالی ات مانده و بعد هم خواب و شاید هم قبل از آن کمی موسیقی و نگاهی به سایتهای اینترنتی و بلاگ بازی.وضع بیکاری در طول روز راضی نگهم نمی دارد،از طرفی تا اینجا هم متوجه شده ام که چندان آدم کار در 7-8 ساعت پیوسته در یک چاردیواری و پشت میزروزانه هم نیستم.حالا که امرار معاش واقعیت گریز ناپذیر و حتی ساده ی زندگی هست ترجیح می دهم با بی قیدترین شکل آن را انجام دهم،درست یا غلط اش بماند(درست یا غلط؟) ساعاتی در اختیار خودم.نمیدانم ،شاید به شکلی دیگر من هم تکرار بابا هستم.
ازفرمهایی هم که واسه ی استخدام در شرکت نفت به زهره دادم هیچ خبری نشده گمونم هر چیزی رو که خودت از عمق وجودت نخواهی نمیتوانی محقق شدنش را به عهده زمان و دست اندرکارانش وابگذاری!
به هر حال فردا قرار هست ثابت رو ببینم.شاید بتوانیم به طور جدی ایده ی راه انداختن یه آموزشگاه و پیگیری کنیم.خودم که خیلی مصمم هستم.
کتابهایی رو که از نمایشگاه خریدم امروز صبح باز کردم ،کم کم باید به فکر یه کتابخونه درست و حسابی باشم این قفسه های فانتزی رنگ شده مث اینکه بار کتابهای منو در چند ماه آینده چندان به دوش نتوانند کشید(البته اگر اینها خوانده شود و پولی هم در بساط باشد...از میون کتابها ،خاطرات سیلویا پلات رو میگذارم بیرون صفحاتشو به شیوه ی تورقی از زیر انگشتهام رد میکنم همون کاری که معمولا خواننده قبل از به دست گرفتن جدیه کتاب میکنه ،واسه اینکه لحظه به لحظه با لمس کاغذهاش و چرخوندن اون کتاب با قطع مشخص خودش تو دستها بیشتر باهاش آشنا شه یا شروع کنه به انس گرفتن با کتاب،به عبارتی در مراحل اولیه کمی باهاش لاس بزند....
یادم می افته به خوابگاه 3 و محوطه پشتی اش،جایی که یه شب تاصب ،بی وقفه "اولین تپش های عاشقانه قلبم" نامه های فروغ به پرویز شاهپور رو خوندم -اولین سالی بود که نمایشگاه رفته بودم-چقدرجوان بودم وچقدرذوق زده می شدم از بعضی ازتشابهات و باریک اندیشی های فروغ فرخزاد و حساسیتهایش با خودم ،نمیدانم اگر الان هم آن کتاب را به دست بگیرم همان تشابهات را باز هم می بینم ؟!شاید هم آن زمان بنا به خامی های شروع زنانگی آن همه نیاز مند بودم به ساخت و ایجاد چنین تصوری از شباهت!به هر حال شروع درک فروغ برای من آغاز گر کشف تفاوتی بود میان حساسیت و احساسات گرایی! حساسیت را همیشه ستودهام و شاید هم به عنوان نشانه های یک روح عاصی و ناآرام برایم محبوب وقابل رجحان بوده است.
روی تخت دراز کشیدم ،
کلاس زبان امروز
پلکامو بستم
با این حال گلگشت های فکریمو محبوس کرده ان تو حجم اون دوتا کره ی دودوزن .پشت پلکهام وجه می زنه ...صدای گربهه ممتد و پیوسته قطع نمیشه،چند روزی هست که ندیدمش وبهش آت وآشغالهای مرغهای پروپیت شده رو ندادم،فکر کنم روی سربامک همسایه دوباره گیر افتاده،دیشب رو خوب نخوابیدم البته خودم خوابیدم ولی تن و بدنم تو پیچ وخم جاده تهران-شیراز مچاله شد،امروز هم که به خاطر کلاسهام تقریبا فرصت خوابیدن نداشتم ،خسته ام حال ندارم شال و کلاه کنم وباز به کوچه پشتی برم واز خانوم همسایه بخوام در پشت بام رو باز کنه تا این جونور ملوس به حیاط خودمون برگرده...اینبار احتمالا خودش یه راهی پیدا می کنه.ترجیح میدم به همین فکرهای مریض و سمج بچسبم و هی مث همون ذرههای سرخ وغلیظ وسرگردان فروغ چرخ بخورم ...
کلاس زبان امروز خوب بود ،برخلاف گیج ومنگ بودن من،reading های زیادی خونده شد,کلی هم vocabجدید یادگرفتم.زبان خیلی از مواقع تنها قدرتی هست که میتونه منواز شر کلمات ذهن خودم نجات بده و مغزم و دربست به اختیار خودشدر آره.
cd عکسهای این چند روز ولگردی تو تهرانو نگاه کردم ،خوب شد که عکاس باشیمون به حرفم توجه نکرد و عکسها رو واسم رایت کرد!
پر از لحظه ها بدون فیگور وژستهای ویژه عکس و آمادگی جلو دوربین،
سمیه فوق العاده است!حتی عکس گرفتنهاش که گه گاه خودش هم بین باقی بچه ها ممکنه یهو پیداش شه...
اون یکی که لنگهامو بالای درخت باز کردم و غش غش می خندمو خیلی دوست داشتم.
مدتیه بدم نمی یاد یه وبلاگ جدید راه بندازم و برم یه جای دیگه ،
شایدهم یه جای خیلیخیلیخیلی دوووووورررررررررررر!!!!!!!!!
گمونم پنجشنبه بود که با مریم از کرج برمیگشتیم؛اینطور که میگفت مدتیه با مدیتیشن و یوگا و حواشی اش مشغوله،من که هنوز نیاز به این مسائل رو تو خودم احساس نکردم...به هر حال صحبتمون کشیده شد به دین و نیاز به خدا وباقی ماجراهای مربوطه که بخشی اش را خوشبختانه مدتهاست بسته ام وشاید قسمتهایی اش را هم بدون رسیدن به قطعیتی( و اصلا چه بسا که قطعیتی هم در آنها نهفته نباشد)به امان خدا رها کرده ام... برجسته ترین قسمت حرفهای آن روز همین یک بیت حافظ است که همان وقت هم به مریم گفتم کهزمان که عمیقا با این بیت درافتادم معنویت شاید تنها در همین کلمات حافظ برایم خلاصه شد:
مباش در پی آزار کس،هرچه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست.
خانوم! خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
هوس قمار دیگر؟؟؟؟؟
یه لحظه در میمانم روی اولین صفحه اولین کتاب اون سالها احمد اینو نوشته بود ،
و حالا خیلی اتفاقی یه نفر دیگه پشت خط زمزمه کنان به یادم می یاره که...
سعی می کنم مختصر و مفید خداحافظی کنم؛ اما حرفهایم ر هم ناگفته نگذارم
اما انگار از کلیشه ها زیاد کاری بر نمی یاد بهتر بعدا راحتترعدم احساسمو بهش صادقانه تر بگم، می خندم و میگویم : باشد برای بعد ،یه وقت دیگه صحبت می کنیم
جوهری آبی رنگ روی اولین صفحه هنوز هم نقش واژه
های مولوی رو بر جا گذاشته
هوس قمار دیگر؟
دافعه ام به این قمار کم از جاذبه آنوقتها انگار دیگر نیست
انگار دستهای خشک شده اش شده بود محور همه ی فکر ها وآت وآشغالهای مغز من!
حتی وقتی که دوتا چهارراهو ازش دور شدم و واسه ی خودم تو خیابونهای خلوت ملاصدرا که شنبه تاپنجشنبه انواع واقسام آدمها و دخترها و پسرهای خیابون گزکن رو میشه ببینی....دخترهای بعضا خوشگل و خوش آرایش و بعضا هم بیریخت و پررنگ وروغن!گشت میزدم
پرنده هم پر نمیزد ولی جلوش پراز دویست تومنی و صدی و پول خرد بود،تو دامنش،دامن لباس زرشک وگلدارش ،دستهاش انگاراز پاهای گچ گرفته اش خشک شده تر بودند رو به همون عابرهایی که شمارشون به پنج-شش تا هم در دقیقه نمیرسید دراز شده بود ومعلووم نبود که به علامت تهدید این شکل ثابت رو به خودشون گرفتند یا التماس و خواهش!
دوتا چهارراهو که دور زدم وبرگشتم بالا ،درهمون قالب قبل بدون هیچ تغییر جهتی ،بخصوص دستهاش همون اندازه کشیده روبه عابرین جا مونده بود که اگر هرروز خدا جز جمعه بود سیل جمعیت دستهای خشک شده اش رو با خودش یکی می کرد.فقط ویلچرش بیست-سی قدم بالاتر رفته بود وکف دستش روبه آسمون بود ولی....هنوز هم تهدید گر والتماس کننده.
نمیدونم یارو واقعا اون موقع به چی فکر می کرده که این اسم رو انتخاب کرده واسه مغازه ی سنگ وکاسه توالت فروشیش:
monalisa
به با حال بودن خودش احیانا یا خندوندن مسافرای خسته اتوبوسهای معالی آباد تویه بعدالظهر جمعه....نمیدونم به چه کوفتی فکر می کرده یاروی صاب مغازه...
از الان تنهام
توی خونه!
تنهایی؛ ساعات گمشده ی من!
یک نخ سیگار باقی مونده از fucki shop پریشب
می کشمش وبعد هم برای نخ دوم به بعد روانه بولوار علامه امینی می شوم
اینهم از دلخوشیهای احمقانه ی من در این سن و سال!
یاد خانه های زمان دانشجویی ام می افتم. یاد آن یخچال درب و داغون سبز رنگی که قسمت سردخانه اش بدون در بود....اما فضاهای تعبیه شده تو درش به درستی نگهدارنده ی بسته سیگارهای من بود.
امروز رو خوب تونستم با این فک وفامیل بازیهای عید بای بای کنم....
تنهایی، ادامه ی "مرگ خوش" از کامو گرچه ترجمه ی بعضی از قسمتهاش تو ذوق می زنه و در ادامه هم چای و اپیزود هشتم از ده فرمان کیشلوفسکی بدون هدفن های چپانده شده تو گوشهام، صدای رسا که خیلی ساده و رها از اسپیکر ها پخش میشه...
همش نوش جونم!
The woman is perfected.
Her dead Body wears the smile of accomplishment,
The illusion of a Greek necessity
Flows in the scrolls of her toga,
Her bare
Feet seem to be saying:
We have come so far, it is over.
Each dead child coiled,a white serpent,
One at each little pitcher of milk,now empty.
She has folded them back into her body as petals of a rose close when the garden
stiffens and odors bleed from sweet,
deep throats of the night flower.
The moon has nothig to be sad about,
staring from her hood of bone.
She is used to this sort of thing.
her blacks crackle and drag
Silvia Plath .
من تنها فکرشو می کنم ،سینصاد همیشه عمل می کنه!![]()
عجز و لابه بس است.آدم به درد عادت می کند و این خودش دردناک* است.
کامل نبودن دردناک است.اجبار کار کردن به خاطرتامین معاش و مسکن دردناک است.خب که چی؟دیگر وقتش است. حالا بیست و پنج سال از عمرم می گذرد؛عمری که در سایه ی هراس سپری شده ،هراس از نرسیدن به نوعی کمال انتزاعی.من اغلب جنگیده ام ،جنگیده ام و پیروز شدهام،نه در دستیابی به کمال، بلکه در پذیرش اینکه من نیز با همه ی ویژگی ها و کاستی های انسانی ام ،حق حیات دارم.
چند خط بالا ،بخشی از روزنوشت های سیلویا پلات(۱۹۳۲-۱۹۶۳) بود.
خیال می کنیم که تغییر کرده ایم ، در 27 سالگی به همان اندازه به این جملات نزدیکم (گویی که پاره ای از وجودم هستند این کلمات،)که در 23-4سالگی میبلعیدم این حرفها و کلامها را.تنها آن تلاطم برخاسته از هم حسی ها و هم اندیشی ها است که جایش را در گذار روزها و ساعات سنگین گذر زمان به مکثی طویل و حتی شبانه روزی داده ؛دیشب وقتی بعداز سالها اشعار پلات و بخشهایی از روزنوشتهایش را ورق می زدم به این چند جمله برخوردم از آن بیانهایی بود که آنوقتها حسابی طوفان زده ام می کرد و حتی به وجدم می آورد ،وحالا برایم سرشار از سکوت هست و اندیشیدن و مرورش که توام با مکث و سکوت هست.
* به نظر من: این خودش خطرناک است
اما گاهی هم خودتو کاملا می سپاری به دست زندگی روزمره و همه ی خوشی و ناخوشی هاش ،و خیلی ساده هیچی هم نداری که ازش حرف بزنی نه شکوه ای ،نه شادی و یژه و خاصی و نه اعجاب و هیجانی ....
اصلا می دونید چی شد که اومدم اینجا؟
علتش فقط یه بیت از صائب تبریزی بود که حول وحوش ظهر از مجتبی .ک به دستم رسید از میون همه ی کسشعرهایی که چند سالی می شه وقت نوروز sms می شه و با کلی بیهوده گویی و اراجیف تبریکات ویژه ای رو از دوستان و بالاخص آشنایان نثار آدم می کنه، این یه بیت واقعا معرکه بود حیفم اومد اینجا نذارمش:
بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان!
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
یه دوست منو تحریک می کنه که ازرمانی که آن همه از خواندنش به تنگ آمدم و حتی بعد از اتمام آن به نظرم رسید که مریض شده ام اینجا بنویسم: " پری فراموشی"
"پری فراموشی زنانه بود؟
"پری فراموشی روانشناختانه بود؟
من به هردو سوال بالا جواب نه میدهم
این روزها باب شده که روانپریشانه نوشتن را ، روانشناختانه بدانند و نگاشتن اندر احوالات و روحیات و خلقیات را که در هر وبلاگی می توان به آن سرکی کشید .زنانه
اصلا من نمیفهمم این واژه زنانه را در این روزها که ورد زبانها شده...خدا نکند نویسنده زنی اقدام به نوشتن و چاپ نوشته هایش کند، اگر قرار بر دفاع از آن کتاب باشد انگار تنها واژه ی کارآمد و وصف کننده ی آن کتاب فقط و فقط همین یک واژه هست وبس.
تا آنجا که من می دانم فاکتورهایی از زنانگی آن هم در ادبیات به خلق و خو وخوشامدها و بدآمدهای یک زن چندان بر نمیگردد معیارزنانه نویسی در ادبیات جهان حتی برای خود سبکی به جا گذاشته که چه بسا قلمهایی که صاحبان آن حتی مرد بوده اند و اما به آن سبک قلم زده اند . یکی از خصائل زنانه که در تمامی این جنس -چه روشنفکر باشد واهل تجزیه و تحلیل و چه حتی زنی امی و تنها و تنها یک مادر و یک همسر با وظایف روزانه شوهرداری و رتق و فتق کارهای خانه-مشترک است آن سیلان هستی و تمامی جزئیاتش در درون او هست ،آن حس غریب و مرموز اما کاملا محسوس ِآمیزش و یکی شدن با هرآنچه که زنی را در برگرفته...بیش از این توانایی توصیف این را در خودم نمی بینم
به نظر من تنها وجهی از این کتاب که گاها می تواند خواننده را بفریبد ادای جمله های دهان پر کنی هست که در اکثر صفحات ردی از آنها در یکی دو خط یا بیشتر بر جا مانده است مث خیلی از جمله ها یی که خیلی از ماها در همین صفحات بلاگفا در وبلگهای سایرین به آنها بر می خوریم و کمابیش غافلگیر میشویم از بیان افکار خودمان از دهان دیگری و یا حتی ممکن است دلمان هم بکشد که کاش این جمله رو من گفته بودم.
جایی خواندم که این رمان تابوی مادر-دختر را شکسته است!
آخر چقدر مملکت ما و آدمهایش همیشه می خواهند شرطی شده زندگی کنند تا کی ادبیات ما می خواهد همچنان پیش رفت و به اصطلاح شکو فایی اش را وامدار شکستن این تابوها باشد ، کاش حداقل به راستی این کتاب به جای تصویر این رابطه ی مهوع و غیر طبیعی که از مادر و دختری ساخته بود، به راستی تابو شکنی کرده بود....
بیش از اینها،آه،آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک می گوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده،اما کور،اما کر
...
...
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
...
...
می توان باهر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
"آه من بسیار خوشبختم"
نمی دونم چرا ؟! ولی هر وقت این شعر فروغ رو خوندم دلم خواسته اسم شعر یه چیز دیگه باشه ، نه عروسک کوکی،روح شعر رو بازتاب نمی ده این عنوان شاید هم من دارم آماده خوری می کنم ولی همش دلم میخواست اسم این شعر یه چیزی میبود از جنس "نه" هیچ کس رو توی ادبیات ندیدم که اینقدر سرکشانه و شاعرانه بگوید : نه

